ـ می تونی رد شی ازش؟
دوباره طلایی های مردمکش شیطنت می کرد . یک چشم به عمق رود خانه و چشم دیگر به ...
ـمی تونی یا نه؟
- تونستن که...
ـ که چی؟
دوباره نگاه کرد به رودخانه و درخت کبوتر افتاده روی آن.
ـ باشه . لاله ها رو بگیر.
پشیمانی دوباره از انتهای مردمک ها پیدا بود. می دانست که دیگر حریفش نمی شود.
ـ نه ! بریم علی . ولش کن!
خندید .
ـ ترسیدی؟ نشناختی منو؟
ـ نه ، بی خیال شو علی ! بریم .
دوباره خندید . نگاه مهربانی انداخت و چهار تا انگشتش را کشید روی گونه اش . مردمک ها از خجالت افتادند روی زمین و قل خوردند توی رودخانه.
ـ علی تو رو خدا . داره گریم می گیره.
نشست روی پاها . شلوارش را توی جورابش خواباند . چشمانش را به آسمان انداخت. گام اولش را گذاشت .
ـ نه!
ـ مواظب لاله ها باش تا برگردم. نگران نباش . هنوز نشناختی منو.
پلکهایش خیس شده بود . جیغ می کشید :
نرو ...
چند قدم گذاشت پشیمان شد . اما برگشتن از نرفتن بدتر بود . از نیمه که گذشت تکان خوردن تنه درخت را با هر قدمش احساس می کرد .
صدای جیغ قاطی صدای رودخانه گم شد:
نرووو....
چندقدم بیشتر نمانده بود . رودخانه توی سرش می چرخید . تنه درخت بریدگی داشت ، امکان شکستن با هر قدم بیشتر می شد.
قدم آخر را که گذاشت تنه درخت شکست و با آب رفت. انگار تنه درخت برای شکستن منتظر او بود . راه برگشتی نبود. رودخانه آغاز و پایان نداشت! فاصله بین آن ها به اندازه ی درازای یک تنه ی درخت بود.
هنوز صدای جیغ می آمد . این بار از اعماق رودخانه.
چادر و روسری گلداری گیر کرده بود به صخره کنار رودخانه . رودخانه هنوز می غرید....
هر روز مردم را جمع می کنید و به صورتی غیر قانونی مردم را به اغتشاش دعوت می کنید .
خیلی ممنون از این که انتخابات را به کام ملت تلخ کردید . خیلی ممنون که حتی سعی نکردید قانون گرایی را در ظاهر نشان دهید ...
خیلی ممنون ...
اما خواهشاً عقده ی بیست و پنج ساله تان را سر فرزندان ما خالی نکنید ...
گفته بودید به خاطر قانون گریزی دولت احساس خطر کرده اید !!!
آقای مهندس موسوی :
پس قانون گرایی کجا رفت ؟؟؟

برنامه تبلیغاتی پر هزینه موسوی با کمک نیرو های داخلی و خارجی و نیروهای ربع قرن انقلاب ایران می طلبید که موسوی حتماْ پیروز شود . اما مشکل موسوی این بود که مثل هاشمی در چهار سال قبل در برنامه هایش برای ریاست جمهوری هر چیزی بود به غیر از خدا . من این ها را شب قبل از انتخابات می نویسم چون یقین دارم دکتر پیروز این میدان است .

از فضیلت های آقای بهجت بعداْ می گم . من که قمی هستم و می دانم مردم قم خیلی به ایشان ارادت دارند و امروز از سوختن این پروانه در سوگ اند .

